تنهایی

خرید بک لینک
چند شبی ست که پشت پنجره اتاقم

بارها کوچه خیالم را نگاه میکنم

هر بار که سرتا سر آن را قدم میزنم

عطر گیسوانت را که باد آن را به دوش میکشد

وجودم را نوازش میکند

اما هیچ پناهگاهی از این باران بی وقفه چشمانم ندارم

تیر چراغ برق هم مرا به سخره میگیرد

هر بار که پای در این کوچه میگذارم

تنهاییم را به رخم میکشد

صدای تنها شدنم را نسیم صبحگاهی به گوشت میرساند؟

یا که آنقدر از من دور شده ای

که صدای شسکته شدنم را نمیشنوی؟

یادت باشد،من بدون تو زیر باران نرفته ام اما

هر بار که باران میبارد دلم برات تنگ تر میشود

راه میافتم بدون چتر

من بغض میکنم و آسمان گریه

من پر میشوم و جوی ها لب ریز

ببین رختخواب هم با من غریبه شده ست

پیراهن یادگاریت یادت هست؟

این نیز دیگر بر تنم رنگ ندارد

هر بار که سر مزار تو میآیم

گلهای نیلوفری که تشنه دیدار تو اند را با خود همراه میکنم

شایذ بادیدن تو جان تازه ای بگیرند همچون من

وصف...

ما را در سایت وصف دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: سه شنبه 7 اسفند 1397 ساعت: 13:22

صفحه بندی